|
سلام خدمت همه دوستان
امشب میخوام براتون قصه بگم ما شاهرودیها افتخارمون اینه که توی یک شهر تاریخی با اساتید و علما و عرفای برجسته زندگی میکنیم. یکی از این عرفای بنام شیخ ابولحسن خرقانی است که آوازه اش در چین و واچین هم پیچیده. شیخ ما به درجه ای از عرفان رسید که می تونست خیلی راحت طی الطریق کنه و روی آب راه بره. اما از بد شانسی با زنی ازدواج میکنه بسیار بد خلق. البته طبق روایات یکی از دلایل بد خلقی این خانوم این بوده که این شیخ ما مهمون زیاد می بره خونه . یکی از روزهای دلچسب بهاری ابو علی سینا به دیدار شیخ میره . در میزنه و زن شیخ درو باز میکنه . شیخ الرییس ازش می پرسه ببخشید آقا تشریف دارن؟ زن با بد خلقی تمام میگه من چمی دونم کدوم گوری رفته؟ به من چه کجا رفته ؟ تو هم برو گمشو و درو بر روی بو علی می بنده. ابو علی همچنان که داشته بر میگشته شیخ رو میبینه که پشته ای از خار بر پشت شیری گذاشته و افسارش هم ماری بود که سرش در دست شیخ بود . تعجب میکنه . از شیخ می پرسه رفتم در خونت زن بد اخلاقت هر چی بلد بود بارمون کرد . تو چطور این شیر غران و مار زهر آلود را غلام خود کردی ولی نتونستی از پس زنت بر بیای؟ شیخ میگه من بخاطر خدا تحمل کردم و چون صبر کردم پاداشم اینچنین بود. خلاصه یکی از همی روزها شیخ هوس می کنه با خانومش در باغ قدمی بزنه. میرسه به یک چاهی و از آب چاه می نوشه و به زنش میگه عجب آب گوارایی. زن هلش می ده و میگه تو چی حالیت میشه آب گوارا چیه !! من باید بخورم و نظر بدم. زن همچنان که خم بود و مشغول خوردن آب شیخ هم از فرصت استفاده کرده و زن را در چاه افکند. در همین رهگذار روزی رهگذری از همان باغ عبور میکرده . به چاه میرسه و دلو را مندازه تا آب برداره می بینه سنگینه. همچنان که میکشه بالا می بینه بله !! یک مار گنده چنباتمه زده دور دلو . میاد که طناب رو رها کنه ناگهان مار به حرف میاد و میگه اگه منو از دست این افریطه ای که در این چاه هست نجات بدی کاری میکنم که ایران و توران همه به خدمتت در بیان . رهگذر میگه چطور؟؟ مار میگه من میرم دورگردن پادشاه حلقه میزنم تو بیا ومنو از دور گردن پادشاه باز کن. بعد تو به واسطه اینکار به همه چیز میرسی. اما یک شرط داره و اونم اینه که دیگه منو نبینی چون اگه چشم من یکبار دیگه به تو بیافته چنان نیشی تورا میزنم که استخوانت بسوزد . رهگذر می گوید باشه. روزی از همین روزها توی بلاد خبر می پیچه که ماری دور گردن پادشاه حلقه زده و پادشاه داره میمیره هر کس بتونه این ما رو باز کنه پاداش خوبی نصیبش میشه. از اقصا نقاط جهان مار گیرهای خبره میرن خدمت پادشاه اما هیچکدانم نمیتونن کاری کنن تا اینکه این رهگذر قصه ما میره و وردی میخونه و مار از گردن پادشاه باز میشه و میره . پادشاه هم بنا بر قولی که داده بود از رهگذر میخواد طلب پاداشی بکنه و اونهم میگه من میخوام وزیر بارگاه شما بشم . پادشاه هم قبول میکنه و بعد از مدتی این آقای وزیر به عقد دختر پادشاه در میاد و میشه ولیعهد و بعد از مرگ شاه میشه پادشاه . چند سالی میگذره تا اینکه دوباره در بلاد امینه این پادشاه ما خبر میپیچه که ماری بر گردن امیر بلاد همسایه حلقه زده. خلاصه طبق آثار و اسناد گذشته میان به سراغ این پادشاه نو رسیدهو از او یمخوان که همچون گذشته که توانست مار را رها کند اینبار نیز قبول زحمت فرموده و اینکار را بکند . پادشاه با خودش میگه خدا چکار کنم؟ این حتما همان مار است . اگر بروم میسوزم و اگر نروم آبرویم میرود. خلاصه بعد از کلی سبک سنگین کردن میرود و میبیند بله!! حدسش درست است و همان مار است. مار تا چشمش به او می افتد میگوید : مگر نگفتم تو را چشم در چشم من نباشد و الا استخوانت را می سوزانم؟؟؟ پادشاه گفت : من نیامدم شما را از گردن این بنده باز کنم . بلکه زمانیکه شنیدم شما آمدی با خود گفتم بهترین فرصت است که به سراغ شما آیم که هم دیداری تازه کرده باشم و تشکر بابت آنهمه لطف و هم اینکه عرضی داشتم. مار گفت چه هست؟ پادشاه گفت: عرضم این است آن زنی که من آنروز شما را از دستش نجات دادم اکنون از چاه در آمده و چند روز پیش سراغ شما را از من گرفت . آمدم بگویم مراقب خود باشید که آن افریطه به دنبال شماست. مار نگونبخت تا این سخن بشنید با سرعت از دور گردن آن مرد رها گشت و رفت به جایی که دست فلک هم بهش نرسد. و اینگونه بود که حیله مرد اثر کرد. و آبرویش نیز حفظ شد. این بود قصه ما. این داستان در یک همایش بزرگداشت خرقانی که چند سال پیش در شاهرود برگزار شد توسط دکتر علیمی از اساتید برجسته دانشگاه تهران و کابل و پونا عنوان شد که بسیار مورد توجه قرار گرفت . هرچند به اعتقاد من بیشتر شبیه افسانه است ولی در این که زن شیخ بسیار بد اخلاق بود شکی نیست چون اسناد معتبر زیادی در این باب وجود دارد. سرتونو در آوردم . البته ابن آپم با بقیه آپهام فرق داشت ولی دیدم برای تنوع خوبه. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
و ساعت 2:1
|+|
یاسها بی رنگ و بو می ماند، اگر زهرا نبود نام زن بی آبرو می ماند ، اگر زهرا نبود چشمه می خشکید و زمزم در بر سارا نبود آب کوثر در سبو می ماند ، اگر زهرا نبود خیمه گاه بی ستون بی نام او بر پا نبود چرخ از گردش فرو میماند ، اگر زهرا نبود ناله ها بیت الحزن را بی هویت می نمود بغض سنگین در گلو می ماند اگر زهرا نبود ظهر عاشورا یقین هرگز نمی گردید علم کربلا در جستجو می ماند ، اگر زهرا نبود عفت و شرم و حیا و عصمت و مهر و وفا این فضایل مو به مو می ماند اگر زهرا نبود نخل پر بار ولایت بی ثمر در باغ دل شیعیان را ارزو می ماند اگر زهرا نبود زهرا جان ، بقیعت چه غریب است و مدینه در سکوت . آیا می شود روزی برسد که قبر گمشده ات پیدا شود تا سر بر دامانت گذاریم و بغض چندین ساله را بشکنیم ؟ آیا می رسد روزی که در بارگاهت نماز عشق بگذاریم در حرم عشقت پیشانی بر خاک بساییم ؟ دوست دارم در آغوش گرمت سکنی گزینم و تا روز محشر،˝ های های ˝ بر مظلومیتت گریه کنم . امروز آسمان و زمین عزا دار توست . تویی که راز خلقت جهانی . تویی که رمز وجود علی و معنی تمام محمدی . تویی که نامت لرزه بر اندام هر زنی افکند و معنای حضور بانوان عالمی . امروز شیعه سیاه پوش دو عزای عظمی است . هم عزای زهرای اطهر و هم عزای رحلت ملکوتی سلاله ای از آل اطهر حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی . بزرگ مرجع تقلید شیعیان عالم . پرواز ملکوتی این عالم ربانی را به حضرت بقیه الله ، جامعه حوزه علمیه ، شیعیان عالم علی الخصوص مقلدان این آیت عظمی تسلیت عرض می نمایم . از خداوند متعال علو درجات و جایگاهی رفیع برای این عالم بزرگ مسئلت داریم و امیدواریم در جوار رسول اکرم و فاطمه زهرا و علی و ولی الله و ائمه اطهار محشور شوند . روحشان شاد و یادشان پاینده باد.
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
و ساعت 0:56
|+|
دل من میدانم تو به دنبال کلامی هستی نیک میدانم من که در اندیشه گل واژه معنا هستی دل من ! خسته ای از معنی ! تو به دنبال کلامی تازه بهر تو صیف کمال لیک بی اندازه همه جا سر زده ای در سحرگاه طلب قفس خویش رها کرده به هر بادیه ای سر زده ای دل من میدانی؟راه بی پایان است واندر این ره چه بسا بر ملا میگردد بر تو رازی که به چشم دگران پنهانی است دل من شرط بگفتم با تو اینک از عقل فزون تر شده ای دگر این دم باید واگذارم به تو این راه دراز این ره دور و پراز سوز و گداز حرف آخر که دلا از من آزرده مباش خود، تو اینگونه طلب میکردی من چه میگویم دل ؟؟ به که میگویم دل ؟ تو که خود عاشق یکرنگ همین ره شده ای پا به راهی و به دنبال کلامی تازه بهر توصیف کمال لیک بی اندازه
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
و ساعت 1:30
|+|
یکی از اموری که سبب تکمیل و تهذیب نفس می شود و تصفیه اخلاق و تهییج قوا و نیروهای نهفته انسان را در خود دارد و در حکم نیرو محرک دستگاه وجود انسان می باشد شداید و سختیهاست . در آیات قرآن و روایات زیاد این مضمون به چشم میخورد که خداوند فلان پیغمبر یا فلان بنده صالح دیگر را در معرض بلاها و شداید قرار داد یا این مضمون که خداوند شداید و بلاها را مخصوصا متوجه کسانی میکند که مورد لطف و رحمت خاصه او هستند . در قرآن از شداید و سختیها تعبیر به تحفه های الهی شده است . خداوند یاد می کند و مورد نوازش قرار می دهد بنده مومن را به وسیله فرستادن یک سختی یا مشکل . آنطور که یک مرد در وقتی که در سفر است با فرستادن یک هدیه خاندان خود را یاد میکند و مورد محبت و نوازش قرار می دهد . در اینجا این سوال مطرح میشود که چگونه لطف و محبت خداوند اقتضا می کند که کسی را با شداید و مصائب مواجه کند ؟ و یا اینکه خداوند به وسیله مصائب بندگان را امتحان می کند یعنی چی ؟ جواب این دو سوال زمانی معلوم می شود که فلسفه بلاها و سختیها و اثر آنها در وجود آدمی معلوم شود . معلوم شود که به حکم قانون و ناموس خلقت بسیاری از کمالات است که جز در مواجه با سختیها و در نتیجه تصادمها و اصطکاکهای سخت جز در میدان مبارزه و پنجه نرم کردن با حوادث حاصل نمی شود . در واقع هر کسی یک گوهر واقعی دارد که پوشیده است و مانند یک معدن در زیر خاک است و اثر شداید فقط آن نیست که این گوهر وجودی نمایان شود بلکه باعث تکمیل و تبدیل این گوهر نیز می شود . از ضعیف ، قوی و از پست ، رفیع می سازد . خام را پخته می کند و خاصیت تصفیه و تخلیص دارد . هوشیاری و حساسیت به وجود می آورد و سستی را زایل می کند . در این میان عنصرهای قابل حداکثر استفاده از این لطفهای قهر نما را می برند . اینگونه اشخاص مایه دار نه تنها از شداید موجود بهره می برند ، بلکه یک نوع حالت ماجراجویی نسبت به شداید را دارند و در واقع به استقبال این نعمت عظیم می روند . حضرت علی (ع) در نهج البلاغه چنین می فرماید : خداوند همواره بندگان خود را به انواع شداید مواجه می سازد و اقسام کوششها و مجاهدتها را پیش پای آنها قرار می دهد . تکالیفی گوناگون بر خلاف طبع آسایش طلب آنها بر آنها مقرر میدارد تا غرور و تکبر از دلهایشان بیرون رود و نفوسشان به عبودیت خداوند عادت کند و این وسیله ایست برای اینکه درهای رحمت و فضل الهی بررویشان باز شود .
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
و ساعت 1:6
|+|
نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست تو اگر خنده کنی او به تو می خندد و اگر بغض کنی آه از آینه دنیا که چه ها خواهد کرد گنجه دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف بسته های فردا همه ای کاش ای کاش ظرف این لحظه ولیکن خالی است ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود غم که از راه رسید در این سینه بر او باز نکن تا خدا یک رگ گردن باقی ایست تا خدا هست به غم وعده این خانه مده
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ شنبه نوزدهم خرداد 1386
و ساعت 2:16
|+|
توکل یعنی چه ؟ توکل در مقابل جهد و سعی نیست که آیا جهد و سعی کنیم یا توکل . توکل یعنی انسان همیشه به آنچه مقتضای حق است عمل کند و در این راه به خدا اعتماد کند که خداوند حامی و پشتیبان کسانی است که که حامی و پشتیبان حق باشند . توکل تضمین الهی است برای کسی که همیشه حامی و پشتیبان حق است . انبیاء می گویند : به خدا توکل کنید و در راه خدا مجاهده کنید . به خدا توکل و اعتماد کنید و در طلب رزق و روزی از راه سالم و مشروع منحرف نشوید . یعنی اگر از راه خدا بروید از نوعی حمایت الهی برخودار خواهید شد . معنی توکل این نیست که کاری نکنید و قوای وجودی خود را تعطیل کنید و یک جا بنشینید و به خدا اعتماد کنید که او به جای شما وظیفه را انجام می دهد . کار نکردن و راه نرفتن که تضمین نمی خواهد . سکون و توقف تایید نمی خواهد . سکون و توقف و تعطیل قوا چیزی نیست که اثری داشته باشد و از ان اثر از طرف خدا یا غیر خدا غیر قابل تضمین باشد . اگردر قرآن به دقت تامل کنید می بینید که توکل را به همین معنی ذکر می کند . قرآن می گوید : از پیمودن راه حق نترسید و به خدا توکل کنید . از نیروی باطل نترسید و به خدا توکل کنید . به عنوان نمونه دو آیه از قرآن کریم را در این زمینه ذکر میکنم: یکی آیه ایست که از زبان همه پیغمبرانی است که بعد از نوح آمده اند بیان می شود . آنها به مردمی که با ایشان مخالفت می کردند وسد راه آنها می شدند چنین می گفتند: چرا ما بر خدا توکل و اعتماد نکنیم و حال آنکه خدا راه را به ما نشان داده و البته ما آن راه را خواهیم رفت و هر چه شما ما را شکنجه دهید ما صبر و استقامت خواهیم کرد . چرا که اعتماد کنندگان تنها باید به خدا اعتماد و توکل داشته باشند . این آیه در کمال صراحت توکل را به صورت یک امر مثبت ذکر می کند . راهی هست و پیمودنی هست و رنج و مشقتهایی در این پیمودن هست که اراده را سست و عزیمت را فسخ می کند . انبیاء می گویند ما از نیروی باطل نخواهیم هراسید و به خدا اعتماد می کنیم و راه حق را می رویم . آیه دیگر در مورد شخص رسول اکرم است . این آیه نیز در کمال صراحت توکل را در یک مفهوم مثبت یاد آوری می کند . می فرماید : ای پیغمبر همین که عزم کردی و تصمیم گرفتی به خدا اعتماد کن و کار خود را دنبال کن . نمیگوید بنشین و دست روی دست بگذار و توکل کن . میگوید کار خود را بکن و به خدا توکل کن . این است معنی توکل. توکلت علی الله .ان الله بصیر بالعباد
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ شنبه نوزدهم خرداد 1386
و ساعت 1:57
|+|
هر کس از دل خود با خدا راهی دارد . دری از همه دلها به سوی خدا هست . حتی شقی ترین افراد در موارد گرفتاری و ابتلا ، در وقتی که اسباب و علل بکلی از او منقطع می شود ، تکانی میخورد و به خدا پناه می برد . این یک میل فطری و طبیعی در وجود انسان است . شخصی از امام صادق (ع) پرسید : چه دلیلی بر وجود خدا هست ؟ امام فرمود : آیا تا کنون سوار کشتی شده ای ؟ شخص گفت بله. امام فرمود آیا اتفاقی افتاده که دریا طوفانی شود و کشتی در شرف غرق شدن باشد و امید تو از همه جا بریده شود ؟ شخص گفت بله. امام فرمود آیا در آن وقت دلت متوجه به جایی بود و ملجاء و پناهی می جست و از یک نقطه ای خواهش می کرد که تو را نجات دهد؟ شخص گفت بله . امام فرمود: او همان خداست . انسان در دو حال ممکن است خدا را بخواند : یکی در وقتی که اسباب و علل از او منقطع شود و دچار سختی و اضطرار گردد. و دیگر در وقتی است که که روح خودش اوج بگیرد و خود خویشتن را از اسباب و علل منقطع کند . در حال اضطرار و انقطاع اسباب ، انسان خود به خود به سمت خدا می رود و احتیاج به دعوت ندارد و البته این کمالی برای نفس انسان نیست بلکه کمال نفس در این است که خودش خود را منقطع سازد و اوج بگیرد . شرط استجابت دعا این است که انسان ایمان و یقین داشته باشد . ایمان به رحمت بی منتهای ذات احدیت . ایمان به اینکه از ناحیه او هیچ منعی از فیض نیست . ایمان داشته باشد که در رحمت الهی هیچگاه بر روی هیچ بنده ای بسته نیست . نقص و قصور همه از ناحیه بنده است . در حدیث است : آنگاه که دعا میکنی حاجت خود را دم در آماده فرض کن. امام زین العابدین در دعای ابو حمزه ثمالی چنین می فرماید : بار الها! من جاده های طلب را به سوی تو باز و صاف و آبشخورهای امید به تو را مالامال می بینم . کمک خواستن از فضل و رحمت تو را مجاز و درهای دعا را به روی آنان که تو را می خوانند و از تو مدد می طلبند باز و گشاده می بینم . به یقین می دانم که تو آماده اجابت دعای دعا کنندگان و در کمین پناه دادن به پناه خواهندگان هستی . و نیز یقین دارم که به پناه بخشندگی تو رفتن و به قضای تو رضا دادن کمبود های بخل و و امساک بخل کنندگان و ظلم وتعدی ستمکاران را جبران میکند و هم یقین دارم که آن کس که به سوی تو کوچ می کند ، راه زیادی تا رسیدن به تو ندارد و یقین دارم چهره تو در پرده نیست . این آمال و و اعمال ناشایست بندگان است که که حجاب دیده آنها را می گیرد .
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
و ساعت 1:2
|+|
الهی: زندگی را حس نمودم من به پرواز پرستوی مهاجر زنگی را حس نمودم در پی غلطیدن یک اشک شفاف و سپس افتادنش بر دامنی پاک زندگی را حس نمودم من بسی احساس کردم زندگی باشد به آواز قشنگ یک قناری بی شباهت نیست آری زندگی را بر سر گور عزیزان ای بسا احساس کردم آری آری ، من بسی حسش نمودم زندگی را در پی مردن ، پی رفتن ، پی عزم بدنها الهی آکنده از عبارات اصطلاحاتیم که حجاب معرفت شهودی شده اند. خوشا کسانی که با قلب بی رنگ عطایایت شده اند الهی همین قدر فهمیدم که خداهست و دارد خدایی میکند عجب صبری خدا دارد..........
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
و ساعت 0:53
|+|
در لغت نامه های سرد و خاموش بعد از تو واژه ای نیست که با آن قلبم را تسلی بخشم که ۩ خمینی ۩ بهترین و زیباترین آیه امید بود. بعد از تو شکست بالهای کبوتر احساسم ثانیه ها سردو بی روح و زمان عزادار توست. اه ای نوحه خوانان مرثیه چه کسی را می خوانید که ثانیه ها مرثیه خوان خورشیدند آن روز هزاران گل در سوگ قناری عاشق گیسو پریشان می کردند و امروز عشق بی نگاه تو میمیرد زمان تکرار می شود و نام پاک ((خمینی )) تا ابد جاودانه می ماند.
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
و ساعت 2:32
|+|
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است . فاطمه یک زن بود آنچنان که اسلام میخواهد زن باشد . تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود . فاطمه در همه ابعاد(( زن بودن )) نمونه شده بود . مظهر یک دختر در برابر پدرش مظهر یک همسر در برابر شوهرش مظهر یک مادر در برابر فرزندانش مظهر زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش او خود یک امام است یعنی یک نمونه مثالی ٬ یک تیپ ایده آل برای زن .یک اسوه و یک شاهد برای هر زنی که میخواهد” شدن خویش” را خود انتخاب کند. او با طفولیت شگفتش ٬ با مبارزه مداومش در دو جبهه داخلی و خارجی در خانه پدرش ٬ در خانه همسرش ٬ در جامعه اش٬ در اندیشه و رفتار و زندگیش چگونه بودن را به زن پاسخ داد. نمیدانم چه بگویم ؟ امروز شهادت این اسوه زنان عالم است . همه جلوه های خیره کننده روح بزرگ فاطمه آنچه بیش از همه برای من شگفت آور است این است که فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظیم علی است . او در کنار علی تنها یک همسر نبود چرا که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت . علی در او به دیده یک دوست و یک آشنای دردها و آرمانهای بزرگش مینگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش و همدم تنهاییهایش . نمیدانم از چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم . خطیب نامور فرانسوی که رورزی در مجلس با حضور لویی از †مریم † سخن می گفت . گفت هزارو هفتصد سال است که همه سخنوران عالم در باره مریم داد سخن داده اند . هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ارزشهای مریم را بیان کرده اند . هزارو هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را بکار گرفته اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان و چهره نگاران بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندیها اعجاز کرده اند . اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و هنرمندیهای همه در طول این قرنهای بسیار به اندازه این کلمه نتوانسته است عظمت مریم را بیان کند : مریم مادر عیسی است . و من میخواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم . باز در ماندم " خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه کبری است . دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد (ص) است. دیدم که فاطمه نیست خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است . دیدم که فاطمه نیست . خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است . دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است . باز دیدم که فاطمه نیست. نه اینها همه هست و این فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است. اقتباس از کتاب فاطمه فاطمه است . ((اثر دکتر علی شریعتی ))
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ پنجشنبه دهم خرداد 1386
و ساعت 1:16
|+|
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دل افسرده غیر از مشت گل نیست الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز از جمله آثار عشق نیرو و قدرت است . محبت نیرو آفرین است . یک مرغ خانگی تا زمانی که تنهاست بالهایش را روی پشت خود جمع می کند . آرام می خرامد . هی گردن میکشد کرمکی پیدا میکند تا از آن استفاده کند . اما همین مرغ وقتی جوجه دار شد و عشق و محبت در کانون هستی اش لانه کرد وضعش دگرگون میشود . بالهای بر پشت جمع شده را به علامت آمادگی برای دفاع پایین می اندازد و شجاع و قوی می شود . این محبت و عشق است که یک مرغ ترسو را به صورت حیوانی دلیر جلوه گر می سازد . عشق و محبت سنگین و تنبل را چالاک و زرنگ میکند و حتی از احمق تیزهوش می سازد . عشق است که از بخیل بخشنده و از کم طاقت و ناشکیبا متحمل و شکیبا می سازد . تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد از سمک تا به سماکش کشش لیلی بود عشق قوای خفته را بیدار و نیروهای بسته و مهار شده را آزاد می سازد . عشق الهام بخش و نیرو ساز است . عشق روح را از مزیجها و خلطها پاک میکند و تصفیه گر جان و روح است . عشق از لحاظ روحی عمران و آبادی است و ار لحاظ بدنی گداختن و خرابی. عشق در بدن باعث ویرانی و موجب زردی چهره و لاغری اندام و سقم اعصاب و هاضمه است . ولی در روح تولید رقت و صفا و توحد و همت میکند .ضعف و زبونی و کدورت و تفرق و کودنی را از بین می برد . شاه جان مر جسم را ویران کند بعد ویرانیش آبادان کند ای خنک جانی که بعد از عشق و حال بذل کرد او خان و مان و ملک و مال
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ سه شنبه هشتم خرداد 1386
و ساعت 1:10
|+|
علاقه به شخص یا شیء وقتیکه به اوج شدت برسد بطوریکه مجود انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد ((عشق)) نامیده میشود . عشق اوج علاقه و احساسات است . ولی نباید پنداشت که آنچه به این نام خوانده می شود یک نوع است . احساسات انسان انواع و مراتب دارد . برخی از آنها از مقوله شهوت و مخصوصا شهوت جنسی است و از وجوه مشترک انسان و سایر حیوانات است . با این تفاوت که در انسان به علت خاصی اوج و غلیان زایدالوصفی میگیرد و به این جهت نام عشق به آن میدهند و در حیوان هرگز به این صورت در نمی آید . ولی در هر صورت از لحاظ حقیقت و مادیت جز طغیان و فوران شهوت چیزی نیست .از مبادی جنسی سرچشمه میگیرد و به همانجا خاتمه می یابد . جوانی که از دیدن رویی زیبا و مویی پریشون و جذاب به خود می لرزد و از لمس دستی ظریف به خود می پیچد باید بداند جز جریان مادی چیز دیگری در کار نیست . این عشقها به سرعت می آیند و به سرعت می روند . خطرناک و فضیلت کش است . تنها با کمک عفاف و تقوا و تسلیم نشدن در برابر آن است که آدمی سود می برد . یعنی خود این نیرو انسان را به سوی هیچ فضیلتی سوق نمی دهد اما اگر در وجود آدمی رخنه کرد و در برابر نیروی عفاف و تقوا قرار گرفت و روح فشار آن را تحمل کرد ولی تسلیم نشد به روح قوت و کمال می بخشد . انسان نوعی دیگر از احساسات را دارد که از لحاظ مادیت و حقیقت با شهوت مغایر است . بهتر است نام آن را ((عاطفه )) و یا به تعبیر قرآن مودت و رحمت بگذاریم . زمانیکه انسان تحت تاثیر عواطف عالی انسانی خویش قرار می گیرد محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا میکند . سعادت او را میخواهد . آماده است خود را فدای خواسته های او بکند . اینگونه عواطف صفا و صمیمیت و لطف و رقت را به همراه دارد. بر خلاف نوع اول که از آن خشونت و سبعیت و جنایت بر میخیزد . این نوع احساسات اگر به اوج خود برسد به روح شخصیت و عظمت میبخشد . این نوع عشق پایدار است و با وصال تیز تر و تند تر می شود . بر خلاف نوع اول که ناپایدار است و وصال مدفن آن به شمار می آید . *عشق يعني خلوت و راز و نياز عشق يعني محنت و سوز و گداز عشق يعني سوز بي ماواي ساز عشق
نوشنه شده توسط عاطفه تاریخ دوشنبه هفتم خرداد 1386
و ساعت 1:22
|+|
|
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
|